یه داستان آبکی

شیلام خوبین؟؟؟

خب من یه خبر دالم...خیلی غم انگیزه

میدونین...نگار تا یه چند روز نیمیاد آپ کنه...المپیاد داره

کاش زودتر تموم شه بیاد پیشمون.......من امیدوارم که المپیادشو خوب بده

خب من با یه داستان خوجمل اومدم...امیدوارم خوشتون بیاد...خیلی قشنگه!

حتما بخونیدشا باشه؟؟؟؟؟؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یه داستان آبکی

قطره ها در پشت سد صف بسته بودند و يكديگر را به سمت دريچه هل مي­دادند. هر كدام از قطره ها در حالي كه براي خروج به دريچه نزديك مي شدند، ضمن هل دادن بقيه، براي گذران وقت از گذشته و آينده خود حرف مي زدند...

يكي از قطره ها كه مدام عطسه مي كرد و مدعي بود با آب شدن برف كوهها به آنجا آمده، گفت: من يکي که از سرما و دربدري خسته شده­ام. دلم مي خواهد از اين به بعد، زمستانها در لوله آب گرم زندگي كنم..البته پسرخاله­ام در يکي از كشورهاي خارجي به نام شوفاژ زندگي مي کند و قرار است برايم دعوتنامه بفرستد.

قطره دوم كه سر و رويش گِلي بود و معلوم بود از طريق سيل و از پشت كوه آمده گفت: من آرزويم سفر به آن طرف آبها و خوانندگي است. مدتهاست كه به علت نداشتن تحصيلات آبيه، پشت سد گير كرده­ام. اگر ايندفعه نتوانم ويزا بگيرم، همينجا خودم را جلوي چشم همه تبخير مي كنم!

قطره سوم كه از شدت گريه مدام بر شوري آب مي افزود گفت: تو را خدا اينقدر دريا دريا نكنيد. راستش دختر من هم در آرزوي دريا بود اما يك شير‍ِ آبِ هرز، او را به بهانه فرستادن به همين دريا اغفال كرد و او را از لوله، فراري داد. الان مدتهاست كه آبِ­رويمان يعني همان فرزندمان رفته و برنگشته.

قطره چهارم در حالي كه فحشهاي آبدار نثار دريچه مي كرد، گفت: يعني چه؟ اينطور قطره چكاني مجوز خروج مي دهند كه همه پشت سد گير كرده اند. من يكي حاضرم در لحظه ورود به دريا از من مولكول نگاري كنند اما ديگر اينجا نمانم.

قطره پنجم كه از خجالت داشت آب مي شد گفت: من هم زماني يك قطره باران بودم اما هنگام فرود، آنقدر دود خوردم كه معتاد شدم! خدا كند تست اعتياد هم نگيرند...يادش به خير، يك زمان با ورزش حرفه­اي و بدنسازي، تگرگ شده بودم، اما الان تمام ماهيچه هايم آب رفته است!.

قطره ششم با شنيدن اسم تگرگ، لرزيد و گفت: همسر من هم در مراسم خواستگاري خودش را تگرگ جا زده بود اما بعدا فهميدم دوپينگ كرده و در اصل، از بارانهاي رگباري بوده. هر وقت عصباني مي شد به من سيلي آبدار مي زد. مرا بگو كه در آن شب سرد زمستاني، با هزار اميد و آرزو براي مراسم ازدواجمان تور سفيد عروسي پوشيدم... الان كه جدا شده­ايم، مي خواهم بروم سمت دريا تا كمي روحيه ام عوض شود. بين خودمان باشد، با هزار زور و زحمت در هتل بين المللي صدف جا رزرو كرده ام و مي خواهم در آنجا، با انجام عمل زيبايي، مرواريد شوم.

قطره هفتم كه بالاجبار ادوكلن كلر زده بود،گفت: خوش به حالتان كه مي توانيد از گذشته­تان صحبت كنيد. من هروقت مجبورم راجع به گذشته­ام توضيح دهم، چون در فاضلاب زندگي مي كردم از خجالت رنگم زرد مي شود و فشارم بالا مي­رود. دكتر گفته علتش اينست كه اوره خونم خيلي بالا ست!

قطره­ها همينطور كه به حرفهاي قطره آخر گوش مي كردند از دريچه گذشتند. قطره اول پس از عبور از دريچه، سوار لوله شد و پس از ماهها خود را به آبگرمکن رساند اما در زمستان متوجه شد اشتباها سوار لوله آب سرد شده. قطره دوم وقتي به دريا رسيد و کسي در آنجا تحويلش نگرفت، از افسردگي تبخير شد. قطره سوم، آنقدر در جستجوي فرزندش لوله ها را زير پا گذاشت كه نهايتا او را در يك آبريزگاه فرنگي پيدا كرد و با خوش شانسي توانست درست چند ثانيه قبل از کشيده شدن سيفون، او را نجات دهد!. قطره چهارم پس از عبور از دريچه، در يك كانال فرنگي مشغول بكار شد و به ديگران آموزش مي داد چگونه بايد به بيرون نشت كنند! قطره پنجم براي بازدرماني و ترک اعتياد به تصفيه خانه اعزام شد و پس از کسب سلامت، در کارخانه نوشابه تگرگي مشغول به کار شد! قطره ششم مي خواست به مرواريد تبديل شود اما آنقدر از زيبايي خود تعريف كرد كه چون او را چشم زدند، از چشم­ها افتاد و بجاي مرواريد، آب­ مرواريد از آب درآمد! قطره هفتم هرچند با آب درماني، اوره خود را پايين آورده بود اما چون با جعل شناسنامه، خودش را گلاب جا زده بود، با زهكشي، مجددا به لوله فاضلاب ديپورت شد.

 

خب اگه تکراری بود ببخشید

نظر یادتون نره

امان از این چت

يه شوخی جدی !

اينم از عواقب امروزی چت

 

ASL PLS

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم.?asl pls

پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟

دختر‌: تهران/نازنين/۲۲

بقیه مطلب در ادامه...

ادامه نوشته

به اندازه فاصله زانو تا زمین!


روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟

استاد اندکی تامل کرد و گفت:

فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!

آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و....

ادامه نوشته

کفش

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند
ولی پیرمرد بی درنگ ...

لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
همه تعجب کردند
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.

واردات جنس مذکر و مونث از چين ؟!!

از اونجا که تبادلات اقتصادي و واردات و خارجات ما با کشور چين بسيار گسترده شده بعد از اينکه تخمه هاي چيني رو در شب عيد خريديم و به ازاي هر 5 دونه تخمه يک عدد رايگان دريافت کرديم اينک نوبت به جنسي متفاوت تر رسيده . اخيرا" تصميماتي اخذ گرديده تا جنس مذکر و جنس مونث وارد کنيم . اين واردات مطمئنا" اثراتي بر زندگاني خريداران اين کالا خواهد داشت که به تصوير کشيده ميشود .
خصوصيات جنس مذکر : (قابل توجه مونثان متمايل به خريد )
اين مرد ، مرد ايده آل شماست زيرا :
بقیه در ادامه مطلب..
ادامه نوشته

قوانینی که نیوتون از قلم انداخت!!!

سلاااااااام.خوفین؟

امروز با یه مطلب توپ طنز اومدیم.

امیدواریم خوشتون بیاد!

امیدواریم سپیده و نگار جونم خوششون بیاد

بخونینو لذت ببرین

قوانینی که نیوتون از قلم انداخت!!!

قانون تئاتر:
کساني که صندلي آنها از راه روها دورتر است ديرتر مي آيند.                                

قانون حمام:
وقتي که خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون کارگاه:
اگر چيزي از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترين گوشه ممکن خواهد خزيد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود.

بقیه در ادامه...

ادامه نوشته

10 قانون انسان بودن

سلاممممممممممممممممممممممممم

اینم یه نوشته خیلی زیبا واسه همه شما دوستان عزیز

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم: با دوستان مواجه می‌شوید، در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که “زندگی” نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، باید به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.


بقیه این متن زیبا در ادامه مطلب..

ادامه نوشته

دیروز شیطان را دیدم...

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

 
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.


شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

بقیه در ادامه...

ادامه نوشته

پنجره...

دو مرد ،که بیماری وخیمی داشتند،در یک اتاق بیمارستان بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت که حدود یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع را از ششهایش خارج کند.تختش کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود تمام مدت به پشت دراز کشیده باشد.

دو مرد سرانجام ساعتها صحبت کردنند.آنها در مورد همسرشان و خانواده شان ،خانه کار و گرفتاری شان در نیروی ارتش ،جایی که مسافرت رفته بودند،صحبت کردند و هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند، با وصف کردن آنچه ازپنجره میدید ،برای دوستش،وقتش را میگذراند.....

بقیه در ادامه...

 

ادامه نوشته

مشق های کثیف و دفتر سیاه...

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

نظر یادت نره!

بیسکوئیت...

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد....

بقیه در ادامه...

ادامه نوشته

اگه دوست داری معروف شین...

اگه دوست دارید معروف بشید. جلو در و همسایه پز بدید، خودتون رو برای رفقای قدیمی بگیرید. بهترین گزینه برای شما بازیگر شدنه.

حتما شما هم دوست دارید بازیگر محبوب و معروفی بشید. چون خیلی خوبه و خیلی حال میده مخصوصا اینکه کلی طرفدار پیدا می کنید...


اول از همه وقت بذارید و یک اسم هنری برای خودتون پیدا کنید. انتخاب اسم اگرچه به نظر مسئله کوچیکی میاد اما در آینده نزدیک (وقتی هنرپیشه شدید) متوجه میشید که چقدر مهمه. سعی کنید اسم انتخابی خیلی زیر پوستی باشه.

 
حالا وقته یه حیون خونگی خوشگل انتخاب کنید. اکثر هنرپیشه های بزرگ با حیونهای خونگیشون زندگی میکنن. به جز اون چندتایی که با یک هنرمند دیگه زندگی میکنن ...

 

هنرپیشه های بزرگ عادت دارند وسایل شخصیشون رو به عنوان یادگاری به این و اون هدیه بدند. پس بهتره شما هم شروع کنید...
 


بیشتر افراد معروف بعد از مدتی وارد بیزنس میشن. بوتیک می زنن ، لوازم ورزشی تولید می کنند یا حتی کرم و پماد 
 


شیک پوش باشید. هنرپیشه های بزرگ اسطوره مد و فشن میشن



همه هنرپیشه ها از اول معروف نبودند، وقتشه معروف بشید، چند راه ساده 
 


یه ماشین خوشگل با یه دوست خوشگل جور کنید



اکثر هنرپیشه های معروف رو تو پارتی گرفتن پس چرا شما رو نگیرند؟



از وسایل شخصی لوکس و درجه یک استفاده کنید.



چند تا عکستون رو بدید لو بره. عکس های لو رفتتون کلی رو محبوبیتتون میاره.

  

داشتن ماشین آخرین مدل و اسب سواری دو ویژگی مهم آدم های معروفه اگه بتونید دوتاشو باهم داشته باشید چه بهتر



نمی خواهید فراموش بشید؟ یک تصادف مهلک داشته باشید طوری که  تا چند روز همه فکر کنن شما مردید...

    

از کوچکترین فرصت ها برای متفاوت بودن استفاده کنید


با نقش های کوچیک شروع کنید...

 

دو سه تا خودکشی ناکام داشته باشید 
 

بدنسازی یادتون نره


تا اینجا یه هنرپیشه بومی و معروف شده اید، برای کسب شهرت جهانی بهتره یواشکی برید اونور آب

زندان...

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

انعام

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسرک

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود