فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم...

سلااااااااام به همه

و سلامی ویژه به نگارو سپی و غزل و بقیه دوستای گلم...امیدوارم حال همتون خوب باشه...بعد از مدت ها بالاخره اومدم

درگیر امتحانا و مدرسه بودیم...وقت نفس کشیدن هم نبود...اما بالاخره راحت شدیم یخورده

خب من یه متن زیبا واستون گذاشتم...خواهشا حتما بخونیدش.خیلی قشنگه

نظر یادتون نره...

*******************************************

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم...

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو
گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!


اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی...

بقیه متن در ادامه...

ادامه نوشته

عشق...(شعر)

If in doubt about your love,
dont continue, till you`ve not
 pondered on it and made certain.
If you continue it, you have to wait
for falling into the pit
اگه به عشقت شک کردی...
تا در موردش تحقیق نکردی و به یقین نرسیدی
ادامش نده
اگه ادامش دادی
منتظر افتادن توی چاله هم باش
آخه دالان عشق به اندازه ی کافی تاریک هست
چه برسه بخوای چشاتم ببندی.

They say 'there's a hair's distance
between love and hate'
i know this,so when i was cheated ,
i raised a high stone wall instead of
that hair,so to remain in love forever...
میگن بین عشق و تنفر به اندازه ی یه مو
فاصله است
من اینو می دونستم...
واسه همین بود که وقتی بهم نارو زد
جای اون مو یه دیوار سنگی بلند کشیدم
تا همیشه عاشقش بمونم...
 

From the moment of entering love
try to empty  your room
from knife, pill,acids and the like.
EVERYTHING FORBIDEN !...
you see, when you're faced
with treachery,
every one of these items becomes
 as dangerous as a bomb.
از موقع ورودت به عشق
سعی کن اتاقت رو از چاقو و اسید و اینجور چیزا
خالی کنی
همه چیز ممنوع....!!!!
آخه موقعی که خیانت می بینی
همه ی این وسایل عین یه بمب اتم خطرناک می شن.
 
Every body thinks love and falling in
love is a good thing.
it may be so,
but someone who has tasted the
deadly taste of separation ,
would never dare to test love
even for a laugh...
همه فکر می کنن عشق و عاشقی
خیلی چیز خوبیه
شایدم این طوری باشه
اما اگه کسی طعم مرگ آلود جدایی رو چشیده باشه
هیچ وقت حاضر نمی شه عشقو امتحان کنه
حتی برای خنده...

 امیدوارم خوشتون اومده باشه

کات!...یه داستان قشنگ

نمايش تمام شد. انگار دلش نمي خواست  تمام شود. ناراحت گوشه اي نشست.همه خوشحال بودند كه از عهده يك ماه تئاتر بر آمده بودند.اما پسر ناراحت بود.ابرهاي تيره آسمان دلش را گرفته بودند و هواي بارش داشتند.او عاشق شده بود.
كارگردان با صداي بلند همه را متوجه پسر كرد : "بچه ها نقش اولمان را....اي بابا! نكنه مي خواستي با همين نمايش مثل تام كروز مشهور بشي!!"
همه خنديدند.پسر با اين كه چشمانش مي سوخت لبخندي زد و بلند شدتا  براي تعويض لباس به اتاق برود.....
- خسته نباشيد...عالي بود...
چشم در چشمان دختر انداخت.....

بقیه داستان زیبا در ادامه...

ادامه نوشته

برای عزیزترینم

مي خوام يه قصه بگم از سرشت آدما


روزي که تو آسمون تک و تنها بود خدا !


اون روزا آسمونا رنگشون آبي نبود!


تو دل ستاره ها درد بي خوابي نبود !  


يه روزي خدا اومد يه ذره خاکُ گرفت!


به هواي عشق تو گِل آدم و سرشت!  

                   


بقیه متن در ادامه... 

ادامه نوشته

پسر پرواز

عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد وهي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود...


و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟...

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

قطره...

قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.

هربار خدا ميگفت:"از قطره تا دريا راهي است طولاني.راهي از رنج و عشق و صبوري .هر قطره را لياقت دريا نيست."

قطره عبور كرد وگذشت.قطره پشت سر گذاشت .ايستاد و منجمد شد.قطره روان شد و به راه افتاد.به آسمان رفت . و هر بار چيزي از رنج و عشق آموخت.

تا روزي خدا گفت:"امروز روز توست. روز دريا شدن..........خدا قطره را به دريا رساند.قطره طعم دريا راچشيد.

و اما روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگتر آري از دريا بزرگتر هم هست؟"

خدا گفت:"هست."

قطره گفت:" پس من آنرا ميخواهم بزرگترين را بينهايت را."

خدا قطره را برداشت در دل آدم گذاشت. وگفت:"اين جا بينهايت است."

آدم عاشق بود.دنبال كلمه اي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد .اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت.

آدم همه ي عشقش را تو ييك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد . وقتي كه از چشمش چكيد

خدا گفت :" حالا تو بينهايت شدي." زيرا كه عكس من در اشك عشق است."




مارمولک عاشق

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !
مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ

 

عشق واقعی

همسرم نواز با صداى بلند گفت، تا کى می‌خواى سرتو توى اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیاى و به دختر جونت بگى غذاشو بخوره؟شوهر روزنامه رو به کنارى انداخت و بسوى آنها رفتتنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می‌آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود ظرفى پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.آوا دخترى زیبا و براى سن خود بسیار باهوش بودگلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی‌خورى؟فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمى نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفتباشه بابا، می‌خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می‌خوردم. ولى شما باید.... آوا مکث کرد بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچى خواستم بهم میدى؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید براى خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنى بابا از اینجور پول‌ها نداره. باشه؟نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتى نمی‌خوام. و با حالتى دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزى که دوست نداشت کرده بودن عصبانى بودموقتى غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می‌خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه تقاضاى او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ در خانواده ما غیرممکنه.

 و مادرم با صداى گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه‌هاى تلویزیونى داره کاملا نابود میشه گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی‌خواى؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می‌شیم خواهش می‌کنم، عزیزم، چرا سعى نمی‌کنى احساس ما رو بفهمی؟سعى کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدى که خوردن اون شیربرنج چقدر براى من سخت بود آوا اشک می‌ریخت. و شما بمن قول دادى تا هرچى می‌خوام بهم بدى. حالا می‌خواى بزنى زیر قولت حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولشمادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدى؟
نه. اگر به قولى که می‌دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی‌گیره به حرف خودش احترام بذاره آوا، آرزوى تو برآورده میشهآوا با سر تراشیده شده صورتى گرد و چشم‌هاى درشت زیبائى پیدا کرده بودصبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موى تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائى بود. آوا بسوى من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستى تکان دادم و لبخند زدم در همین لحظه پسرى از یک اتومبیل بیرون آمد و با صداى بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام چیزى که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موى آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه خانمى که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفى کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق‌العاده ست. و در ادامه گفت، پسرى که داره با دختر شما میره پسر منه اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صداى هق هق خودش رو خفه کنه.

 در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبى شیمى درمانى تمام موهاشو از دست دادهنمی‌خواست به مدرسه برگرده. آخه می‌ترسید همکلاسی‌هاش بدون اینکه قصدى داشته باشن مسخره ش کنن آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه‌ها رو بده. اما، حتى فکرشو هم نمی‌کردم که اون موهاى زیباشو فداى پسر من کنهآقا، شما و همسرتون از بنده‌هاى محبوب خداوند هستین که دخترى با چنین روح بزرگى دارین سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوى من، تو بمن درس دادى که فهمیدم عشق واقعى یعنى چى.خوشبخت‌ترین مردم در روى این کره خاکى کسانى نیستن که آنجور که می‌خوان زندگى می‌کنن. آنها کسانى هستن که خواسته‌هاى خودشون رو بخاطر کسانى که دوستشون دارن تغییر میدن.

 

عشق!

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

دوستت دارم...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود؛ " برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت."

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

دوتا قلب...

انسان 2قلب داره!

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان

یک خط در میون...جالب

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم.
.
.
.
.

اگه می خواهید بدانید که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخونید