سلااااااااام به همه

و سلامی ویژه به نگارو سپی و غزل و بقیه دوستای گلم...امیدوارم حال همتون خوب باشه...بعد از مدت ها بالاخره اومدم

درگیر امتحانا و مدرسه بودیم...وقت نفس کشیدن هم نبود...اما بالاخره راحت شدیم یخورده

خب من یه متن زیبا واستون گذاشتم...خواهشا حتما بخونیدش.خیلی قشنگه

نظر یادتون نره...

*******************************************

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم...

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو
گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!


اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی...

بقیه متن در ادامه...