نامردا...خواهرم بود...

سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به دوستای گل خودم

من بــــــــــــــــــــرگشــــــــــــــــــــــتم....و شاد و سرحالم و اومدم که دوباره بترکونم

یه داستان میخوام واستون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد...

این داستان نشانه عشق یه دختر به پسر هست و در آخر فرهنگ پسر ایران رو میشه فهمید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامردا خواهرم بود....

یه روز یه دختر و پسر عاشق هم بودن

دختر میخواسته بره و دوست پسرش رو ببینه ولی شرایط خونه نمیذاشت

دختر به بهونه استخر از خونه میاد بیرون و میره دوست پسرشو میبینه

بعد دوست پسرش میپرسه به چه بهونه ای اومدی

دختره میگه .. استخر !!

پسره میگه آخه اگه الان بری و ببینن موهات خیس نیست که شک میکنن بیا بریم خونه ما و موهاتو تو حموم خیس کن

دختره قبول میکنه

میرن خونه پسره و دختره میره که موهاشو خیس کنه

پسره از این پسرا که خودشون رو گنده میکنن عوضی فقط از این گاف باز ها بوده زود زنگ میزنه به دوستاش

که بیان و دختر رو تو حموم ببینن که بعدا" خودشو بزرگ کنه بگه اله بود و بله بود ...

دوستاش میان و یکی یکی از پنجره حموم نگاه میکنن

و میرن تو و میبینن

نفر آخری که میره دیگه نمیاد

میرن تو حموم و میبینن هم دختره و هم پسره رگشون رو زدن و حموم پر خون شده

میبینن پسره با خون رو دیوار نوشته : نامردا خواهرم بود

یه ذره مرد باش .. هیچ وقت چیزیو کم نمیکنه ازت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:خب دیگه دختره هم خیلی ساده بوده..

خیلی یه پسر باید بی شخصیت باشه که همچین کاری کنه...مملکت ماس دیگه.......

نامه ی من تنها...

سلام بهونه ی قشنگ من...برای زندگی...

آره...بازم منم...همون...دیوونه ی همیشگی...

فدای مهربونیات...چه میکنی با سرنوشت؟...

دلم واست تنگ شده بود...این نامه رو واست نوشت...

حال منو اگه بخوای...رنگ گلای قالیه...جای نگاهت بدجوری...تو صحن چشمام خالیه...

ابرا همه پیش منن...اینجا هوا پر از غمه...از غصه هام هرچی بگم...جون خودت...بازم کمه....

دیشب دلم گرفته بود...رفتم کنار آسمون...فریاد زدم یا تو بیا...یا منو پیشت برسون...

فدای تو...نمیدونی...بی تو چه دردی کشیدم...حقیقتو واست بگم...به آخر خط رسیدم...

رفتی و من تنها شدم...با غصه های زندگی...قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی...

نمیدونی چقد دلم...تنگه برای دیدنت...برای مهربونیات...نوازشات...بوسیدنت...

به خاطرت مونده یکی...همیشه چشم به راهته؟...یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟...

من میدونم...من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره...بعدش خبر میدن بیا...که داره دوستت میمیره....

روزات بلنده یا کوتاه...دوست شدی اونجا با کسی؟...بیشتر از این منو نذار...تو غصه و دلواپسی...

یه وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر قریب...یه سرزمین غربته..با صدتا نیرنگ و فریب...

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه...غم غریبی عزیزم...سرد و شکستت نکنه...

چادر شب لطیفتو...از روت شبا پس نزنی...تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی...

اگه واست زحمتی نیست...بر سر عهدمون بمون...من تورو سپردمت...دست خدای مهربون...

راستی دیروز بارون اومد...من و خیالت تر شدیم...رفتیم تو قلب آسمون...با ابرا همسفر شدیم...

از وقتی رفتی آسمونمون...پره کبوتره...زخم دلم خوب نشده...از وقتی رفتی بدتره....

غصه نخور...تا تو بیای...حال منم اینجوریه...سرفه های مکررم...مال هوای دودیه...

گلدون شمعدونی مونم...عجیب واست دلواپسه...مثه یه بچه...که باره اوله میره مدرسه...

تو از خودت برام بگو...بدون من خوش میگذره؟...دلت میخواد میومدم...یا تنها رفتی بهتره؟؟؟...

از وقتی رفتی تو چشام...فقط شده کاسه ی خون...همش یه چشمم به دره...چشم دیگم به آسمون...

یادت میاد گریه هامو...ریختم کنار پنجره...داد کشیدم توروخدا...نامه بده...یادت نره...

یادت میاد خندیدیو گفتی که حالا بذار برم.....تو رفتی و من تا حالا...کنار در منتظرم...

امروز دیدم...دیگه داری منو فراموش میکنی...فانوس آرزو هامونو...داری خاموش میکنی...

گفتم واست نامه بدم...نگی عجب...چه بی وفاس...با اینکه من خوب میدونم...جواب نامه با خداست...

عکسای نازنینتو...با چنتا گل کنارمه...به بغصه کهنه چند روزه...دائم در انتظارمه...

تنها دلیل زندگی...با یه غمی دوست دارم...داغه دلم تازه میشه...اسمتو وقتی میارم...

وقتی تو نیستی چه کنم...با این دل بهونه گیر...مگه نگفتم چشاتو...از چشم من هیچ وقت نگیر؟...

حرف منو به دل نگیر...همش مال غریبیه...تو رفتی...من غریب شدم...چه دنیای عجیبیه....

زودتر بیا...بدون تو...اینجا واسم جهنمه...دیوار خونمون پر از...سایه ی غصه و غمه...

تحملی که تو دادی...دیگه داره تموم میشه...مگه نگفتی همه جا...مال منی تا همیشه؟...

دلم واست شور میزنه...این دلو بی خبر نذار...توروخدا...با خوبیات...رو هیچ دلی اثر نذار...

فک نکنی از راه دور...دارم سفارش میکنم...به جون تو...فقط دارم...یه قدری خواهش میکنم...

اگه بخوام برات بگم...شاید بشه صد تا کتاب...که هر صفحش...قصه ی چنتدتا درده و...چندتا عذاب...

میگم شبا...ستاره ها...تا میتونن دعات کنن...نورشونو بدرقه ی...پاکی خنده هات کنن...

 

یه شب تو زمستون...که غمت...سر به سر دل میذاره...صبا...همون کسی که بیشتر از همه دوست داره...

آهسته...این قلب شکسته

باز هم که فراموش کرده ای کجا
آمده ای؟

اینجا قلب من است

آهسته ،

این قلب، شکسته
...
نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته

شاید باز هم بی وفایی مثل تو

پشت دیوار

قلبم نشسته
!
آمده ای که بگویی پشیمانی؟

اما هنوز چند روزی بیش نیست که از

آن روز گذشته

آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،

بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره

دلم را بسوزان

بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،

بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار

آهسته ، قلبم بدجور شکسته

دوباره آمده ای که چه بگویی به این

دل خسته

آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،

یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را
...
بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو

ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی

ندارم از تو

بگذار در حال خودم باشم ،

نه مهربانی تو را میخواهم ،

و نه دلسوزی های تو را

نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را

بگذار در حال خودم باشم ،

به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،

پس بگذار با تنهایی تنها باشم

در خلوت خویش با غمها باشم ،

نمیخواهم دوباره بازیچه دست

این و آن باشم

آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته

اهسته بیا

*******************************

نظر یادتون نره...ممنون

مادرم فقط یک چشم داشت...

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت 
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ 
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی‌میری ؟ 
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم 
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی... 
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی‌خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه 
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . 
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده 
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
"
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا 
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم 
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم 
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی‌تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم 
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو 

 

کمک...

صورتش كك و مكي بود و قدش در حدود دو متر . موهاي زردي داشت كه هميشه باعث مورد تمسخر قرار گرفتن ديگران مي شد .
مادرش براي نگه داري و تامين مخارجش معمولا شب ها را كار مي كرد . گاها مي شنيد كه به او حرامزاده مي گفتند ولي او معني اين جمله را نمي دانست . مي دانست كه مادرش عطر ندارد ولي هميشه بوي عطر مي دهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده يعني چي ؟ مادرش گريه كرده بود و او مي دانست كه نبايد به كسي اين جمله را بگويد ، چون مادرها با شنيدن اين جمله گريه مي كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادري گريه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست مي كرد و شكر رويش مي پاچيد و او مي خورد . او عاشق لقمه هايي بود كه مادر در دهانش مي گذاشت . عصر ها مادر برايش كتاب كودكان مي خواند و او خود را جاي سوپر من و بت من مي پنداشت و مي دانست كه روزي سوپر من مي شود . زمستان رسيده بود . مي دانست مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه مي لرزد . دوست داشت كاري بكند ولي نمي دانست چه كاري . معني فكر كردن را نمي دانست و گر نه حتما براي مادرش كاري مي كرد . يك شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ، جسدي بود كه او بايد شناسايي مي كرد . وقتي ملحفه را از روي جسد كنار زدند ، مادرش را عريان ديد كه سياه شده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را مي شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبي ديده مي شد كه مادر را با او زده بودند .
شنيد كه پليس ها مي گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند و ... او نمي دانست درگير يعني چي .
پليس او را با ماشين به جايي برد كه همه بچه بودند . ديگر خبري از نان و شكر نبود و او خيلي دوست داشت بداند نوانخانه يعني چي ؟ چهره عريان مادر هميشه جلوي نظرش بود . دوست داشت لباسي گرم براي مادرش تهيه كند . در زمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاري براي سركشي به اتاقش آمده بود او را آويزان از طنابي ديد بود كه كيسه هايي را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : يك خودكشي موفق ديگر !
وقتي او را پايين آوردند و در كيسه هايي كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را ديدند كه او براي مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاري تا به امروز نفهميد كه او خود را كشته بود تا براي مادرش كيسه لباسهاي گرم ببرد تا مبادا مادر
عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاري براي مادرش بكند . همين .
منتظر نظرات شما هستم .